یه شب خیلی عجیب...
این وبلاگ رو دارم برای وقتایی که یه حسی بهم میگه بیا اینجا و خودتو خالی کن.این چند روز دوسداشتم از اسفند ماه و بوی بهار و ماهی قرمز و شوق و ذوق همه به غیر خودم برای خرید لباس و از این حرفا بنویسم اما ننوشتم
امشب فهمیدم که باید خودمو بسازم،من خیلی حساسم ،خیلی
این که میگم حساسم یه ویژگی خوب نیست که دارم میگم چون خیلی اذیت میشم
امشب یه دوست قدیمی اومد و خداحافظی کرد برای همیشه.قبلا بهم گفته بود اما من گفتم این اتفاق باید بیفته و خیلی هم طبیعیه و خیلی منطقی برخورد میکنیم
اما امشب دیدم اینا همش حرف بود،این جمله ها فقط رو زبون این مهرداد میومد و وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم دیدم که نمیتونم این حرفا رو عملی کنم
گاهی وقتا با خودم میگم که این دنیا هیچ چیزش موندنی نیست،نه خودش و نه آدم هاش
مهرداد وابسته نشو،مهرداد داغون میشی
وابستگی یا دلبستگی؟
امشب انقدر که گریه کردم احساس میکنم تا مدت ها اشکی ندارم برای سرازیر شدن از چشمم
مثل همون سه روزی که بابام بیمارستان بود و انقدر گریه کرده بودم دیگه بعد فوتش خیلی کمتر اشک از چشمام اومد
یاد حرفای خودم افتادم که به مامانم میگفتم،اون شب گریه میکرد،بهش گفتم خوب میشه مامان،من دلم روشنه،گفتم این اتفاق قبل از ما برای خیلی ها افتاده و بعد ماهم ممکنه بیفته و باید صبور باشیم
ما نه اولین نفریم و نه اخرین نفر
یه خواهشی از همتون دارم...همیشه امید بدید،تو هر شرایطی
شاید یه وقت فکر کنید این جمله های من چه تاثیری میتونه داشته باشه اما باور کنید تو قلب کسی که داره دق میکنه تاثیر داره
امشب به یکی از ارزوهام رسیدم،باور کنید ارزوهای من کوچیکه
چیز خاصی نمیخوام
امشب یه چیزی رو فهمیدم و اطمینان پیدا کردم و اونم اینکه وقتی با کسی حرف بزنی و جمله هات از ته قلبت باشه غیر ممکنه متوجه نشه حرفات رو
غیر ممکنه متوجه نشه احساست رو
نگرانیت رو ،خوشحالیت رو ...
این دنیا هم خیلی عجیبه،همین دنیای مجازی رو میگم،دنیایی که آدماش ممکنه برات مهم بشن
ممکنه فقط بری بهشون بگی بیا و کامنت بذار برام تا امار وبلاگ بره بالا و ممکنه کسی هم پیدا بشه که حرفات رو مو به مو بخونه و با لبخندت لبخند بزنه و با اشکت اشک بریزه و با بغضت بغض کنه
اشکای ما،هم سن بارونه...این گریه سهم هر دوتامونه
نه سنگ بودن خوبه و نه آب بودن،درست میگفتی که عسل بودن بهتره
اما خیلی سخته عسل شدن و سخت تر از اون عسل موندن
میگفتی که آروم و شاد باش...من آروم بودن رو با هیچ چیز عوض نمیکنم تو این دنیا
تو شادی های موقتی این دنیا هم نباید زیاد جوگیر شد
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...
من میگم خودم رو مقایسه میکنم با بقیه،بهم میگه کار اشتباهیه
اما چرا من تمام این کارای اشتباه رو انجام میدم؟
من خیلی چیزا رو میدونم و عکسش عمل میکنم
فکر و صبر و زندگی پس چی؟
میشه یکی بزنه تو گوشم؟؟؟محکم محکم
طوری که بیدار بشم از این خواب لعنتی
پی نوشت:تمام میشوم شبی...