تبليغاتX
به سمت رهایی

به سمت رهایی

مادر...
با چه سرعتی داری پیر میشی مامان...

این سرعت رو اصلا دوست ندارم

نمیدونم الان بودن من چقدر میتونه به دردت بخوره

نمیدونم بودن من چقدر باعث میشه کمتر احساس تنهایی کنی

خدایا یه کاری کن از این به بعد کمتر سختی بکشه

اذیت نشه...

روز مادر مبارک مخصوصا به مادرای صبور


پی نوشت:برام هیچ حسی شبیه تو نیست...



[ شنبه 1391/02/23 ] [ 7:14 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


امشب...
امشب یه حال عجیبی دارم

گیجم

نمیتونم حرف بزنم

دلم میخواد حالا که پنجره بازه دراز بکشم و به آسمون نگاه کنم تا خوابم ببره


[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 0:35 AM ] [ Mehrdad ] [ ]


حرفای رویایی...

چشمامو میبندم که رویاتو ببینم          چشمامو میبندم تو رو یادم بیارم

حرفای من رویاییه،میدونم اما             من از تمام تو همین رویا رو دارم...

[ سه شنبه 1391/01/22 ] [ 4:7 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


از اون حرفا...
یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست

.

.

.

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینست


[ شنبه 1391/01/12 ] [ 7:9 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


بوی عید...
واقعا آخرای اسفند ماه یه حال و هوای خاصی داره،چه منتظر عید باشی یا نباشی به هر حال این بوی عید و بهار رو میشه حس کرد با تمام وجود

الان که فکر میکنم میبینم زمستون رو بیشتر از همه فصل ها دوست دارم چون توی زمستون منتظر بهار هستیم و سرماش رو به امید بهاری که نه خیلی گرمه و نه خیلی سرد،تحمل میکنیم

همیشه تصور داشتن هر چیزی از داشتنش شیرین تره،برای من که اینطور بوده

اواخر زمستون رو خیلی دوست دارم...

خیابونا پره از ماهی قرمزایی که بچه ها با یه شوق و ذوق خاصی میخرن،حتی امسال دیدم خیلی از مغازه هایی که هیچ ربطی نداشتن ماهی قرمزآوردن برای فروش،مثل همون مغازه ی لباس بچگانه فروشی یا همون مغازه ی لوازم ساختمانی

سبزه هم کنار این ماهی ها هست ولی واقعا سبزه درست کردن سخته که مردم به خودشون زحمت نمیدن و از بیرون میخرن؟!کسی که خودش گندم یا هر چیزی خیس کنه و بذاره سبز بشه میتونه رشدش رو ببینه،هر روز تغییرش رو درک کنه اما ...

یادمه اگه خودم مثلا نزدیک عید هم کفش و هم پیراهن و هم شلوار نو داشتم برام سخت بود کلا نو بشم

اینم از اخلاقای عجیب منه اما واقعا نمیتونستم و الان هم که ...

سال 90 هم داره تموم میشه،فکر نمیکنم هیچ وقت دلم براش تنگ بشه ولی خب بی انصافیه اگه بگم چیزی ازش یاد نگرفتم چون با تموم سختی هاش خیلی چیزا رو یادم داد

حس میکنم سال 91 باید تموم چیزایی که از سال 90 یاد گرفتم رو پس بدم

لحظه به لحظه بهار نزدیک تر میشه

همین...

[ جمعه 1390/12/26 ] [ 1:35 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


یه شب خیلی عجیب...
این وبلاگ رو دارم برای وقتایی که یه حسی بهم میگه بیا اینجا و خودتو خالی کن.این چند روز دوسداشتم از اسفند ماه و بوی بهار و ماهی قرمز و شوق و ذوق همه به غیر خودم برای خرید لباس و از این حرفا بنویسم اما ننوشتم

امشب فهمیدم که باید خودمو بسازم،من خیلی حساسم ،خیلی

این که میگم حساسم یه ویژگی خوب نیست که دارم میگم چون خیلی اذیت میشم

امشب یه دوست قدیمی اومد و خداحافظی کرد برای همیشه.قبلا بهم گفته بود اما من گفتم این اتفاق باید بیفته و خیلی هم طبیعیه و خیلی منطقی برخورد میکنیم

اما امشب دیدم اینا همش حرف بود،این جمله ها فقط رو زبون این مهرداد میومد و وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم دیدم که نمیتونم این حرفا رو عملی کنم

گاهی وقتا با خودم میگم که این دنیا هیچ چیزش موندنی نیست،نه خودش و نه آدم هاش

مهرداد وابسته نشو،مهرداد داغون میشی

وابستگی یا دلبستگی؟

امشب انقدر که گریه کردم احساس میکنم تا مدت ها اشکی ندارم برای سرازیر شدن از چشمم

مثل همون سه روزی که بابام بیمارستان بود و انقدر گریه کرده بودم دیگه بعد فوتش خیلی کمتر اشک از چشمام اومد

یاد حرفای خودم افتادم که به مامانم میگفتم،اون شب گریه میکرد،بهش گفتم خوب میشه مامان،من دلم روشنه،گفتم این اتفاق قبل از ما برای خیلی ها افتاده و بعد ماهم ممکنه بیفته و باید صبور باشیم

ما نه اولین نفریم و نه اخرین نفر

یه خواهشی از همتون دارم...همیشه امید بدید،تو هر شرایطی

شاید یه وقت فکر کنید این جمله های من چه تاثیری میتونه داشته باشه اما باور کنید تو قلب کسی که داره دق میکنه تاثیر داره

امشب به یکی از ارزوهام رسیدم،باور کنید ارزوهای من کوچیکه

چیز خاصی نمیخوام

امشب یه چیزی رو فهمیدم و اطمینان پیدا کردم و اونم اینکه وقتی با کسی حرف بزنی و جمله هات از ته قلبت باشه غیر ممکنه متوجه نشه حرفات رو

غیر ممکنه متوجه نشه احساست رو

نگرانیت رو ،خوشحالیت رو ...

این دنیا هم خیلی عجیبه،همین دنیای مجازی رو میگم،دنیایی که آدماش ممکنه برات مهم بشن

ممکنه فقط بری بهشون بگی بیا و کامنت بذار برام تا امار وبلاگ بره بالا و ممکنه کسی هم پیدا بشه که حرفات رو مو به مو بخونه و با لبخندت لبخند بزنه و با اشکت اشک بریزه و با بغضت بغض کنه

اشکای ما،هم سن بارونه...این گریه سهم هر دوتامونه

نه سنگ بودن خوبه و نه آب بودن،درست میگفتی که عسل بودن بهتره

اما خیلی سخته عسل شدن و سخت تر از اون عسل موندن

میگفتی که آروم و شاد باش...من آروم بودن رو با هیچ چیز عوض نمیکنم تو این دنیا

تو شادی های موقتی این دنیا هم نباید زیاد جوگیر شد

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...

من میگم خودم رو مقایسه میکنم با بقیه،بهم میگه کار اشتباهیه

اما چرا من تمام این کارای اشتباه رو انجام میدم؟

من خیلی چیزا رو میدونم و عکسش عمل میکنم

فکر و صبر و زندگی پس چی؟

میشه یکی بزنه تو گوشم؟؟؟محکم محکم

طوری که بیدار بشم از این خواب لعنتی


پی نوشت:تمام میشوم شبی...




[ جمعه 1390/12/12 ] [ 2:32 AM ] [ Mehrdad ] [ ]


عشق...
اگر بگم نمیتونم در موردش حرف بزنم،باور میکنید؟

یه سرچ چند دقیقه ای کردم و این جمله ها گیرم اومد:

"عشق یعنی اینکه بدونی نمیشه اما نتونی فراموشش کنی"

"یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم"

...

یه دوستی میگفت هر دو عاشق میشن چون هر دو دل و قلب دارن

یه دوستی هم میگفت عشق محرکه و انگیزه میده برای ادامه

کسی میگفت باید تجربش کرد وگرنه حس نمیشه

هستن کسایی که کاری به کار عشق ندارن و فاصله گرفتن رو انتخاب کردن

شاید یه عده هم کلا عشق رو رد کنن

کسی هم میگفت عشق اسمیه که ما رو عادتمون میذاریم

من چیزی که در مورد عشق میتونم بگم فقط اینه که نیاز به مراقبت داره،باید حواست بهش باشه


پی نوشت:راستی...واقعا تنها شدن از تنها بودن سخت تره؟


[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 4:21 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


یه بهمن و یه بیست و دوم دیگه...
نه میخوام و نه میتونم که بگم سیرمون نزولی بوده یا صعودی...

فقط این برام سواله که چرا به سمت چیزایی رفتیم و همچنان داریم میریم  که یه زمانی ازشون فرار کردیم


پی نوشت:از کی بپرسم؟

[ شنبه 1390/11/22 ] [ 4:36 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


گاهی وقتا...
گاهی وقتا آینه هم دروغ میگه

گاهی وقتا صورتت مال تو نیست

گاهی حتی توی آینه خودتو

اشتباه میگیری با یکی دیگه...


[ شنبه 1390/11/22 ] [ 3:56 PM ] [ Mehrdad ] [ ]


اشتباه...
بد تر از اشتباه کردن اینه که بابت اشتباهمون "عذر خواهی " نکنیم


پی نوشت:حرفای ناگفته زیاده...

[ پنجشنبه 1390/11/13 ] [ 1:41 PM ] [ Mehrdad ] [ ]